گفتم كه تمام ميشوم در اين سكوت.....


خش خش برك خزان

زوزه سرکش باد

ريزش نم نم باران

شاخه بی برگ درختان ....!

و خيابان خيس خاطره هاست 

جاي پاي من و تو

مانده براه

در دل اين شب تار

ياد تو روشني دالان

تنگ و تاريك دلم.....!

من و تو هر دو بسوئي

رهسپاريم در اين وادي غم

من به تاريكي غم عادت دارم

من به تنهائي خود خو كردم

من در اين شبهاي پائيزي

و در اين پائيزي که :

بهاريست هميشه عاشق

با خيالي كه ترا خواب ببينم

مي نهم چشم بهم

تا كه شايد

بعد سالي و دياري

وصل ديداري و يادي....!!

 

نيما/پائيز۸۸

پ ن : سفرت خوش به دياري كه در آن دل تو خوش باشد و موفق برگردي .


 

نوشته شده توسط (نیماهومن) در شنبه هجدهم مهر 1388 ساعت 7:38 بعد از ظهر موضوع | لینک ثابت