همه قرارمان در بیقراری هایمان گم میشود .....

            و صدائی که بمن میگوید:دست هایت را دوست میدارم...!!

 

صدایت میزنم

آرام ٬ بی دلیل...!

برگرد و از سر شانه ات

نگاهم کن !

قرارمان یادت هست ؟

بیقراری هایمان چی ؟؟؟

قرارمان این نبود...

بیقراری هایمان هم...

بی تاب یک نگاه و یک تبسم گذرا ....!!

و سر انگشتی

که به من نشانی از راه دهد

راهم کج کوره راهیست

هرچه میروم به هرسو

بن بست کوچه ایست

بر که میگردم

راه پر پیچ و خم است

نمیرسم بتو

صدایم کن...

صدایم کن از خم کوچه ائی آشنا

به صدای آشنایت

نا آشناترین شده ام

و به نگاه غریبانه ات

غریبه ترین رهگذر ...!!

 نیما/بهار ۸۸


 

نوشته شده توسط (نیماهومن) در دوشنبه بیست و پنجم خرداد 1388 ساعت 6:20 بعد از ظهر موضوع | لینک ثابت