در افق چشم ات

نشسته ام به انتظار

با تنی خیس از باران

و چه سخت میبارد 

آسمان ابری دل من

. . . . . . . . . . !

تا غبار راه را

بشویم از پلک خسته ام

نگاه تو میرسد از راه

به شوق دیدار...!

می روبی آرام به مژگانت

غبار از پلک خسته ام

و  قطره ائی شبنم

از زلالین چشمه چشم ات

می افشانی به چشمانم

کورسوی دیده ام میشود روشن

به نور عشق

. . . . . . . . . . !

و طنین صدایت که :

خستگی ات را ...........

با من قسمت میکنی؟

خستگی ام از آن من

دلتنگی ام از آن من

سبکبالی خیالم از آن تو

این روح سرکش غریبانه ام

از آن تو ......!

می شویم رخسارم را

به باران اشگ تو

. . . . . . . . . . . !!

 

نیما/ زمستان ۸۷


 

نوشته شده توسط (نیماهومن) در دوشنبه نوزدهم اسفند 1387 ساعت 5:6 بعد از ظهر موضوع | لینک ثابت