html>
آهی می کشم من از سر نیاز.... !!!

میان پنجره و باد و آدمی
رازیست نهفته و بی نشان...!
پنجره ائی که مدام باز و بسته می شود
بدست باد....!
بادی که زوزه می کشد از پشت پنجره
آدمی که اسیر در چارچوب قابی است
قابی کهنه و بی رنگ و رو
آویخته بر دیوار....!
دیوار و قاب کهنه و پنجره بسته و این زوزه باد
یاد تو و صدای مانده از قدم های خسته ات
سنگفرش این کوچه چه بیتاب پای توست
در زوزه باد مدام نهفته صدای توست
بر لب پنجره مانده بجای یاد دستهای توست
نگاه تو از پشت قاب کهنه
نگاه منتظریست مانده براه .....!
گوئی کسی را به انتظار نشسته است
کسی که مدام سایه وار
می آید و میرود
از در که نه.........!
عبور می کند بسته پنجره خسته
و پنجره گشوده می شود ...
درون اتاق
پچ پچ نجوائی میرسد بگوش
نجوای توست با سایه ات انگار
آری ....!
آری میان زوزه باد و پنجره و آدمی
سایه ائی است پر رمز و راز
سایه رهگذری که هر زمان
می گذرد از کنار تو و دم نمی زند
شاید سوزی کهنه با خود دارد
شاید وین کهنه سوز ....
سوز آهی است از سر نیاز ....!
نیما / تایستان ۸۸
نوشته شده توسط (نیماهومن) در پنجشنبه چهارم تیر 1388 ساعت 6:3 بعد از ظهر موضوع | لینک ثابت
همه قرارمان در بیقراری هایمان گم میشود .....
و صدائی که بمن میگوید:دست هایت را دوست میدارم...!!
صدایت میزنم
آرام ٬ بی دلیل...!
برگرد و از سر شانه ات
نگاهم کن !
قرارمان یادت هست ؟
بیقراری هایمان چی ؟؟؟
قرارمان این نبود...
بیقراری هایمان هم...
بی تاب یک نگاه و یک تبسم گذرا ....!!
و سر انگشتی
که به من نشانی از راه دهد
راهم کج کوره راهیست
هرچه میروم به هرسو
بن بست کوچه ایست
بر که میگردم
راه پر پیچ و خم است
نمیرسم بتو
صدایم کن...
صدایم کن از خم کوچه ائی آشنا
به صدای آشنایت
نا آشناترین شده ام
و به نگاه غریبانه ات
غریبه ترین رهگذر ...!!
نیما/بهار ۸۸
نوشته شده توسط (نیماهومن) در دوشنبه بیست و پنجم خرداد 1388 ساعت 6:20 بعد از ظهر موضوع | لینک ثابت
در آسمان آبی چشمان ات بارشی است ....
میان آسمان آبی و ابر سپید
ابر سپید و نم باران
باران و زمین خشک
زمین و دانه زیر خاک
دانه و جوانه سبز
جوانه و ساقه و برگ
برگها و میوه نو رس
میوه و تابش آفتاب
و رسیدن و رسیدن و رسیدن
.................
از رویش تا به انتها و دوباره دانه شدن
و باز تکرار خاک و آب و آفتاب و رویش
تا بینهایتی به عمق زمان
تا آن افق های دور
تا آن دستهای مهربان
و نوازش های گرم تو
بر پوسته سبز زندگی
و لبخند و نگاه ....
تا به نهایت بودن و ماندن و رفتن
حکایتی است ....!!
نیما / بهار۸۸
نوشته شده توسط (نیماهومن) در چهارشنبه سیزدهم خرداد 1388 ساعت 7:21 بعد از ظهر موضوع | لینک ثابت
...و ما میچرخیم همچنان بدور خویش !!
قصه های خوانده را
دوباره میخوانم
روزهای شاد گذشته را
دوباره زندگی میکنم ٬ درخیال
و ته مانده شام دیشب را میخورم٬ با اشتیاق
و پس مانده تصوراتم را به تصویر میکشم
در لحظه های پر سکوت شبهای دیر پا
از پشت پنجره سایه وار عبور میکنم
باد پرده را به یکسو میزند
خود را میبینم که آرمیده ام
در خواب فسیلی سالهای دور
در اتاقک نمور این ساحل شنی
بر لب دریاچه ائی در اعماق اندیشه های کور
صیاد ها و تور ها پوسیده اند
ماهی ها در نقاشی های کودکانه مرده اند
و آب دریاچه دیگر برنگ آبی نیست
گوئی زمان در گردش زمین
خود را گم کرده است
و بدنبال نقطه اتکائی میگردد
تا خود را ثابت کند
شکافهای کهنه بر دل زمین
حکایت جور و ستم سالیان سال
جنگ و ستیر قبیله ها...
نسل هائی که آمدند و رفتند
عشق هائی که نشکفته مردند
اشکهائی که نیامده خشکیدند
قلب هائی مالامال اندوه
. . . . . . . . . . .
خنده بر لب های ترک خورده
یاد آن روزی است
که تو خندیدی و من ماندم
در نقش یاد تو به یادگار
در آن واپسین دمان روزگار
...................
نیما/بهار ۸۸
نوشته شده توسط (نیماهومن) در پنجشنبه بیست و چهارم اردیبهشت 1388 ساعت 4:27 بعد از ظهر موضوع | لینک ثابت
به یاد پدر و یکسال خاموشی ........
گاهی یادها از خاطره ها میروند
و گاه خاطره ها از یادها....
گاهی یادها در خاطره ها نمی گنجند
و گاه خاطره ها در یاد ها دلتنگ اند
یاد من با خاطر تو شروع شد
در صبح دمی که
اولین اذان بلوغ را شنیدم
و تکامل یافتم
از آدم به انسان
یاد من به نمازی عاشقانه آغازید
و پرستش معبودی که تو بمن نمایاندی
و روزه ائی که در فراق اش
همچنان روزه دار دیدارم
در سرزمین بکر دلم
یادم همیشه تو را در خاطرم دارد
و خاطرم همیشه زنده است به یاد تو......!
نیما / بهار ۸۸
پی نوشت- دهم اردیبهشت یادآور پرواز پرنده ایست از آشیان دلمان که نا بهنگام پر کشیدو بسوی معبود شتافت ٬ اولین سالروز هجرت پدر به دیار فانی - یادش گرامی و روح اش شاد
نوشته شده توسط (نیماهومن) در پنجشنبه دهم اردیبهشت 1388 ساعت 9:10 قبل از ظهر موضوع | لینک ثابت
به سراغ من اگر میائی
نرم و آهسته بیا
مبادا که ترک بردارد .......

بزرگ بود و از اهالی امروز و با تمامی افق های دور نسبت داشت ......
اردیبهشت هم با نام و یاد تو آغاز شد
که همیشه یادت جاودانه است در دیار دلهای عاشق.....
یادت گرامی و روح ات شاد
سهراب عزیز....

وفات : اول اردیبهشت ۱۳۵۹

پی نوشت :روز اول ارديبهشت ماه، سالروز درگذشت سهراب سپهري شاعر و نقاش ايراني است. او از مهمترين شاعران معاصر ايران است و شعرهايش به زبانهاي بسياري از جمله انگليسي، فرانسوي، اسپانيايي و ايتاليايي ترجمه شده است بقیه در ادامه مطلب ....
نیما/بهار ۸۸
نوشته شده توسط (نیماهومن) در سه شنبه یکم اردیبهشت 1388 ساعت 7:13 بعد از ظهر موضوع | لینک ثابت
یادتو ٬ صدای باران .... و سکوت !
آهسته میگذری
چو نسیم سحری
آرام و سبکبال
از خم کوچه یاد
از لب پنجره تنهائی
از دو چشم گریان
از میان بوته های گل یاس
...........................
تو مرا میبری آهسته به ژرفای خیال...!!
.................................
........................................
نیما /بهار۸۸
نوشته شده توسط (نیماهومن) در شنبه بیست و دوم فروردین 1388 ساعت 6:7 بعد از ظهر موضوع | لینک ثابت
به بهانه دو سالگی و سرآغازی دیگر.....!
دوسال ییش در چنین روزی به بهانه یافتن وبودن با دوستانی خوب و مهربان و اینکه حس کنم که هستم این وبلاگ را درست کردم ! راستش اون روز حتی فکرش را نمیکردم که بتونم ادامه اش بدم ٬ ناشیانه بی آنکه اطلاع کافی داشته باشم ساختم و پیش اومدم ٬ امروز که بخود اومدم دیدم به همین زودی دوسال گذشت و این نهال کاشته شده ٬ حالا شاخه ائی نو رسته و دوساله شده ٬ بهار و تابستان و پائیز و زمستانی را پشت سر گذاشته و حالا در دو سالگی دوباره جوانه زده و ........
![]()
در این دوسال دوستان خوب و مهربونی داشتم که بیادم بودند و نظرات لطف شون شامل حال این حقیر بوده ٬ از یکایک شان تشکر میکنم و ممنونم که مرا با دستنوشته های ناشیانه ام تحمل کردند.....
![]()
به امید اینکه در این سال هم همگی سالم و تندرست و سبز سبز باشید و باز بیاد هم باشیم به مهر٬ تک تک تان را به خدای بزرگ می سپارم و برایتان در این بهار نو رسیده بهترین آرزوها را دارم..............
سبز بمانید و همیشه بهاری...!
نیما/بهار ۸۸
نوشته شده توسط (نیماهومن) در دوشنبه دهم فروردین 1388 ساعت 9:49 قبل از ظهر موضوع | لینک ثابت
بنام خدا
ای نام تو بهترین سرآغاز با نام تو میکنم من آغاز
شمردم
به تعداد بیقراری هایم
روز را و شب را....
و چشم دوختم
به دورترین نشانه از تو
شاید که دوباره
نشانی از تو باشد
در این سالهای پر شتاب عمر !
شمردم
به تعداد لحظه های بیتابی ام
هر طلوع را ٬ هر غروب را
تمام خوابهای در بیداری را
تمام بیداریهای در خواب را
می بینی ثانیه هارا
چه هراسان میگذرند
زودگذر و آنی...!
در هر ثانیه تولدی است و مرگی
میدانی .......
مرگ هم تولدی است دیگر
تولدی جاودانه در دنیائی بیکرانه !
بدرود پایان یکسال زندگی
مبارک تولد یک سال زندگی
بهار شکوفه های سیب در راه است
بهار چشم های خمارین
رایحه سبز گیسوان مشکین
سال روز های خوش عاشقی
سال داشتن های بی غش
سال پر بار دوستی هایمان
بر نگاه پر مهر عاشقانه تان
مبارک.........!!
نیما/ زمستان ۸۷ هر روزتان نورور نوروزتان پیروز
پی نوشت :مهربونای گلم ٬ خوشحالم که سالی را با حضور شما عزیزان بودم و در سرزمین دلتنگی هایم صدای گام های پر مهرتان همیشه برایم ترنم دلنشینی داشت ٬ آرزو میکنم سال پر باری داشته باشید سرشار از امید و عشق و موفقیت و شکوفائی .
نوشته شده توسط (نیماهومن) در چهارشنبه بیست و هشتم اسفند 1387 ساعت 10:0 بعد از ظهر موضوع | لینک ثابت
به پیشواز بهار با پرنده "فروغ..........."
پرنده گفت :
چه بوئی ٬ چه آفتابی
آه بهار آمده است
و من به جستجوی جفت خویش خواهم رفت
پرنده از لب ایوان پرید
مثل پیامی پرید و رفت
پرنده کوچک بود
پرنده فکر نمیکرد
پرنده روزنامه نمیخواند
پرنده قرض نداشت
پرنده آدمها را نمی شناخت
پرنده روی هوا
و برفراز چراغهای خطر
در ارتفاع بیخبری میپرید
و لحظه های آبی را
دیوانه وار تجربه میکرد
پرنده ٬ آه .... فقط یک پرنده بود

(فروع فرخزاد)
نوشته شده توسط (نیماهومن) در شنبه بیست و چهارم اسفند 1387 ساعت 6:19 بعد از ظهر موضوع | لینک ثابت
در افق چشم ات
نشسته ام به انتظار
با تنی خیس از باران
و چه سخت میبارد
آسمان ابری دل من
. . . . . . . . . . !
تا غبار راه را
بشویم از پلک خسته ام
نگاه تو میرسد از راه
به شوق دیدار...!
می روبی آرام به مژگانت
غبار از پلک خسته ام
و قطره ائی شبنم
از زلالین چشمه چشم ات
می افشانی به چشمانم
کورسوی دیده ام میشود روشن
به نور عشق
. . . . . . . . . . !
و طنین صدایت که :
خستگی ات را ...........
با من قسمت میکنی؟
خستگی ام از آن من
دلتنگی ام از آن من
سبکبالی خیالم از آن تو
این روح سرکش غریبانه ام
از آن تو ......!
می شویم رخسارم را
به باران اشگ تو
. . . . . . . . . . . !!
نیما/ زمستان ۸۷
نوشته شده توسط (نیماهومن) در دوشنبه نوزدهم اسفند 1387 ساعت 5:6 بعد از ظهر موضوع | لینک ثابت
دست ها میسایم ٬ تا دری بگشایم....
می سپارم بخاطرم
یاد روزهای برفی را
سوز سرمای صبحگاهی
دست های سرد و سرخ
آن نگاه و پرسش بی پاسخ
مهر سکوت بر لب ها
راز ناگفته شب ها
در دل سرد جنگل ها
آواز مرغ شباهنگ
. . . . . . . . . . .
در عمق نگاه تو سوزی است!!
نیما/ زمستان ۸۷
نوشته شده توسط (نیماهومن) در شنبه دهم اسفند 1387 ساعت 7:33 بعد از ظهر موضوع | لینک ثابت
درباره وبلاگ

هروقت که دلم میگیرد، میخواهم شعری برایت بسرایم ، در صندوقچه دل بکاوم و از یادبود ها و یادگارهای تو برایت بگویم. بگذار آوازی باشم در یادمان های نگاه تو در سال های این عمر بگذشته که نقش خیال تو هنوز بر لوح دل مانده است به یادگار
فهرست اصلی
دوستان
پیوندهای روزانه
دستنوشته های پیشین
طراح قالب
POWERED BY
-
نوای دل
+
*
استفاده از مطالب با ذکر منبع بلامانع است